تبليغاتX
نیشابور شهر قلمدانهای مرصع
 نگفتم رئيس‌جمهور تدارکاتچي است

رئيس دولت اصلاحات معتقد است در درجه اول تاييد صلاحيت کانديداها بايد از سوي مردم صورت گيرد و در همين خصوص اظهار داشت: شوراي نگهبان بايداين اتهام را از خود دور کند که ردصلاحيت‌هاي غير قانوني با انگيزه‌هاي سياسي صورت مي‌گيرد.

سيدمحمد خاتمي در جريان سفر خود به بوشهر, شب گذشته در جمع رسانه‌هاي محلي اين استان در پاسخ به سوال خبرنگار هفته‌نامه بوشهر مبني بر اينکه اگر ميرحسين موسوي وارد صحنه انتخابات شود, چه تصميمي گرفته خواهد شد؟گفت: من قبلا هم گفته‌ام يا من مي‌آيم يا آقاي موسوي؛ البته بعد از صحبت‌هاي فراوان احساس کردم بايد اعلام حضور کنم.

وي اين سوال را ناشي از دغدغه بسياري از افراد جامعه دانست وگفت: اين نگراني وجوددارد که در بين اصلاح‌طلبان تفرقه بوجود آيد ومطمئن باشيد به لطف خداوند چنين مساله‌اي صورت نمي‌گيرد و من به سهم خود حاضر به فداکاري و پرداخت هزينه‌هايي براي رسيدن به اجماع هستم.

خاتمي در پاسخ به سوال خبرنگار چشم‌انداز جنوب مبني بر اينکه در صورت پيروزي احتمالي در انتخابات چه راهکارهايي عملياتي براي برون‌رفت از مشکلات کشور در نظر داريد؟گفت: من به لطف خداوند برنامه‌هايي را در حال تهيه دارم و دوستان ما در کميته‌هاي مختلف تدابير خوبي براي کشورمان در نظر گرفته‌اند.به نظر من مساله فوري ما مساله اقتصادي است ولي با توجه به وضعيت فعلي هيچ رئيس‌جمهوري نمي‌تواند يک شبه مشکلات را مرتفع کند.

وي سرمايه‌گذاري را مهمترين مساله براي حل مشکلات اقتصادي دانست و گفت: لايحه نظام پرداخت هماهنگ در زمان دولت ما به مجلس رفت و يقينا هر کسي که بيايد,بايد مساله مهم خود را مساله تورم بداند.

خاتمي سياست خارجي فعال را زمينه ساز توسعه کشور دانست وگفت: اگر سياست خارجي مناسبي داشته باشيم, سرمايه‌گذاري خارجي هم صورت مي‌گيرد و اين به نفع کشور است؛ همچنين تقويت تامين اجتماعي نيز مي‌تواند براي برون‌رفت از مشکلات مناسب باشد.

رئيس دولت اصلاحات در پاسخ به سوال خبرنگاري که از او در خصوص ارزيابي‌اش از سفرهاي انجام شده و نيز استقبال مردم سوال پرسيد، گفت: استقبالي كه از در اين سه سفر از من شد, غيرمنتظره نبود و در ذهنم اين بود که اين محبت از سوي مردم ابراز خواهد شد و رسانه ها خود مي‌توانند اقبال مردم را در اين سه سفر را نشان دهند.

وي درخصوص خاطره‌نويسي نيز گفت: من خاطره‌نويسي رابه صورت خاص انجام مي‌دهم و مساله مهمي را که پيش مي‌آيد ثبت مي‌کنم و از سال 76 تا به امروز اين کار را کرده‌ام ولي در وضعيت فعلي مصلحت نيست که تمام آن انتشار يابد.

خاتمي در پاسخ به سوال خبرنگاري اتحاد جنوب که از او در خصوص تدارکاتچي بودن رئيس جمهور پرسيد، گفت: متاسفانه اين مساله بسيار بد فهميده شد زيرا من گفته‌ام رئيس‌جمهور دو عنوان دارد؛ يک رئيس دولت است و ديگري مجري قانون اساسي. من هيچ‌گاه نگفته‌ام رئيس جمهور تدارکاتچي است؛ البته معتقدم بودم بايد اختيارات رئيس‌جمهور با توجه به مسووليتش توسعه يابد حتي در زماني که آيت الله خامنه اي رئيس جمهور بودند, ايشان اين موضوع را به نحوي پيگيري مي‌کردند ولي من در زمان رياست جمهوري‌ام معتقد بودم اختيارات رئيس جمهور کافي نيست و براي تکميل و ضمانت اجرايي آن لايحه‌اي در اين خصوص مجلس فرستادم البته پيش‌بيني مي شد که شوراي نگهبان هم آن را رد کند و چون در پايان دوران رياست‌جمهوري بودم, لايحه را پس گرفتم و اگر فرصت باقي بود در مجمع تشخيص اميدوار بودم که اين لايحه مورد تصويب قرار گيرد.

خاتمي با تاکيد مجدد مبني بر اينکه من هيچگاه نگفتم رئيس‌جمهور تدارکاتچي است، اظهار داشت: آنهايي که رئيس‌جمهور را فقط رئيس دولت مي‌دانند نه مجري قانون اساسي, مي‌خواهند رئيس جمهور تدارکاتچي باشند ولي معتقدم با وضعيت فعلي هم رئيس‌جمهور, تدارکاتچي نيست.

وي در پاسخ به سوال هفته‌نامه خيلج‌فارس که درخصوص پرونده‌سازي براي او و احتمال ردصلاحيتش در انتخابات, ‌‏گفت: پرونده‌سازي فقط اختصاص به من ندارد و تهمت زدن‌ها و تخريب‌ها متاسفانه بسيار رايج شده است و بدتر اين که, اين‌گونه تخريب‌ها به نام ارزش‌ها صورت مي‌گيرد و اگر از سوي بي‌دين‌ها صورت مي‌گرفت زياد غصه نمي‌خورديم و اين نوع کارها از سوي کساني صورت مي‌گيرد که مدعي انحصاري در اختيار داشتن ارزش‌ها هستند.

رئيس دولت اصلاحات تاکيد کرد: تجربه نشان داده اين تخريب‌ها هميشه نتيجه معکوس داشته است.

وي با بيان اينکه معتقدم يکي از پاک‌ترين دولت‌ها، دولت اصلاحات بوده است, اظهار داشت: برخي در زمان دولت من تمام سعي‌شان اين بود که براي اعضاي کابينه در خصوص مسايل مختلف از جمله مسايل اقتصادي پرونده‌سازي کنند که اين تلاش‌ها به جايي نرسيد و معتقدم فساد بزرگ در جاهاي ديگري است؛ به خصوص درزمينه رانت‌خواري‌هايي که صورت مي‌گيرد.

خاتمي با بيان اينکه کساني که اين تهمت‌ها را ترويج مي‌کنند بايد روزي نسبت به اين اعمال خود پاسخگو باشند و بايد مورد مواخذه قرار گيرند, اظهار اميدواري کرد: روزي اين کار صورت خواهد گرفت.

وي در خصوص احتمال رد صلاحيت خود نيز گفت: دردرجه اول صلاحيت را بايد ملت تعيين کنند که چه کساني صلاحيت دارند. با کمال تاسف بايد بگوييم که تاکنون اکثر ردصلاحيت ها به معناي نقطه ضعف افراد نبوده است و بسياري از چهره‌هاي ارزشمند انقلاب رد‌صلاحيت مي‌شدند.

خاتمي تاکيد کرد: شوراي نگهبان بايد اين اتهام را از خود دور کند که رد صلاحيت‌ها غير قانوني و با انگيزه‌هاي سياسي صورت مي‌گيرد.

رئيس دولت اصلاحات همچنين در بين سخنان خود با تمجيد از نقش آقاي تاج‌گردون که در جمع حاضرين حضور داشت, گفت: آقاي تاج‌گردون از چهره‌هاي بسيار موفق در سازمان برنامه و بودجه بوده‌اند که متاسفانه دودمان آن را به باد دادند وانشاءالله اين سازمان را احيا خواهيم کرد.

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 10:40 توسط سعيد |

گفتگو با آيت الله العظمي صانعي

مريم باقي و فريد مدرسي: مركز تفسير تنازع فقه سنتي و پويا بود. مردي 70 ساله مانوس با فقه - دوست‌داشتني‌ترين گوهر دلرباي شيوخ روحاني - ميان دو مكتب فقه سنتي و فقه پويا هر دو را برگزيد و گفت: «اصلا فقه سنتي و فقه پويا با هم جنگ ندارند.» اما برخي از آيت‌الله العظمي شيخ يوسف صانعي به عنوان «فقيه مدافع فقه پويا» نام مي‌برند و از اين‌رو روحانيوني منتقد او هستند؛ منتقداني كه دوستان و همدرسان سابق او به حساب مي‌آيند. امروز او در جايگاه مرجعيت نشسته است و آنان پله‌اي پايين‌تر در حال تدريس در حوزه‌هاي علميه و نقش‌آفريني در عرصه سياست. آنان نظرات اين مرجع تقليد را با سلف صالح حوزه همخون نمي‌دانند، ولي او مي‌گويد: «بايد در حوزه‌هاي علميه شيوه سلف صالح مراعات شود.» اين سخن آيت الله گواهي بر نگاه فقهي‌اش در رساله عمليه اوست و نفي اظهارات منتقدان. به هر حال آيت الله صانعي مدافع احكامي است كه شايد در ميان فقها نادر به نظر مي‌رسد؛ 13 سالگي سن تكليف دختران، برابري ديه زن و مرد، مجاز انگاشتن قضاوت، رهبري و مرجعيت زنان و... . اين احكام نوگرايانه، عاملي شده است كه او را برآمده از نظراتي همسان با «فقه پويا» بدانند و ظهور اين احكام را در سير احكام فقهي رهبر فقيد انقلاب تلقي كنند. او آن روز روي صندلي‌اي در اتاق كوچك دفتر خود به خواندن كتابي با چاپ سنگي مشغول بود كه به ميدان تفسير و تحليل فقه پويا وارد شد. سوالات در پي هم مطرح شد و چالش را با اين مرجع تقليد به نمايش گذاشت كه به يك گپ خودماني مبدل شد؛ نه گفت‌گويي خشك و پيچيده در لفافه علمايي.

 

فقه پويا پس از شكل‌گيري انقلاب اسلامي‌ مطرح شد و برخي آن را با نوگرايي در فقه پيوند زدند. حضرتعالي فقه پويا را چگونه تفسير و تحليل مي‌كنيد و فقه سنتي چه تعريفي دارد؟

فقه شيعه هميشه پويا بوده است. پويايي يعني حركتي به جلو يعني قانون خدا را از فقه شيعه در مسائلي كه مورد ابتلاي مردم است براي آنها بيان كردن. ما يك روز فقه شيعه را در رساله ابن‌بابويه مي‌بينيم كه رساله بسيار مختصري بوده است و شايد به بيست صفحه نمي‌رسد. متون فقهي پس از او آغاز شده است كه پيش از او به صورت نقل روايت بوده است. لذا اكنون رساله ابن‌بابويه كه به صورت مكتوب بوده، به صدها و هزاران جلد كتاب فقهي تغيير پيدا كرده و به صورت كتاب جواهر درآمده كه حدود 40 جلد است يا به صورت حدائق در آمده يا كتاب‌هاي فراوان ديگري مثل كتاب‌هاي شيخ و كاشف الغطاء و علامه و محقق و بسياري از اين بزرگان كه اگر امروز جمع‌آوري بشود به صورت كتابخانه معظمي‌خواهد بود؛ بدون تكرار. اين معناي پويايي فقه است و همين معنا در روايتي كه ظاهرا از امام هشتم (عليه السلام ) نقل شده كه فرمود: «علينا القاءالاصول و عليكم التفريع»(1) بر ماست كه كليات را براي شما بيان كنيم و بر شماست كه تفريع كنيد. از يك كلي مي‌توان صدها حكم استفاده كرد و صدها مطلب در آورد كه فقه بر اين پايه استوار است. همچنين در روايات دارد كه ما معالم دينمان را از چه كسي بپرسيم؟ ائمه به آنها مي‌فرمايند كه مثلا از فلاني بپرسيد يا در روايتي دارد كه «عليك بزكريا بن آدم المأمون علي‌الدين والدنيا»(2) بر شما باد كه از زكريا بن آدم سوال‌هايتان را بپرسيد. خب معلوم است كه زكريابن آدم همه فروع را به صورت روايت ندارد و اصلا بنا نيست كسي مثل معصوم (عليه السلام ) که روايت مي‌گويد به صورت فرع فرع بيان كند. كليات در دست زكريابن آدم بوده. حضرت مي‌فرمايد برو مصاديق و مواردش را كه مورد ابتلا قرار گرفت از زكريا بن آدم بپرس كه او هم از نظر دين مأمون است و هم از نظر دنيا.خب اين گوياي همان پويايي فقه است و رهنمود به پويايي فقه است. ده‌ها شاهد براي اين مساله هست و بهترين كسي كه از لابلاي كلماتش مي‌شود پويايي فقه را از زمان ائمه معصومين (سلام الله عليهم اجمعين) درآورد، امام امت است. امام در بحث اجتهاد و تقليدش براي اين مطلب كه اجتهاد هميشه بوده، ده‌ها شاهد بيان مي‌كند. اگرچه اجتهاد در زمان ائمه هم بوده، منتها زمان ائمه مورد ابتلا و ارتباطات كم بوده، اما امروز موارد روز به روز بيشتر مي‌شود و بهترين كسي كه فقه پويا را عينيت بخشيد و وجود خارجي به آن داد و عملا فقه پويا را پياده كرد همان كسي است كه در قرن اخير بلكه از نظر جامع بودن در چندين قرن مثلش نيامده و او امام خميني (سلام الله عليه) است. چرا كه ايشان پس از بازگشت از قيطريه در تابستان مسائل مستحدثه را شروع كردند كه در آن تا حركت به كره ماه و مريخ و اينكه وظيفه افرادي كه به آنجا مي‌روند چيست بيان شده يا اينكه اگر نطفه را از گياهان گرفتند و به دنبال او انساني را پديد آوردند پدر و مادرش و مسائل حقوقي و بحث‌هاي اجتماعي آن در اين مسائل مطرح شده است. بنابراين فقه پوياي امام چندين قدم از علم جامعه هم جلو است. هنوز علم جامعه به آن نرسيده، اما امام حكمش را آن وقت بيان كردند. اين پويايي فقه در حد كمال است. ناگفته نماند كه فقه امام بالاتر از مبارزه با ظلم بود؛ چون مبارزه با ظلم حد و زماني داشت اما نسبت به فقه، امام از اول دنبال فقه پويا به معنای گسترش دادن بوده است.به هر حال عرضم اين است كه فقه پويا از اول بوده و در آينده هم خواهد بود. اساسا حوزه‌هاي علميه اگر فقه پويا نداشته باشند، حالت حوزه بودن خود را از دست مي‌دهند و مردم ديگر به آنها رجوع نمي‌كنند. مردم فقيهي را مي‌خواهند كه به مسائلشان پاسخ بدهد و اگر پاسخ نداد و گفت نمي‌توانم پاسخ بدهم، يا فقيه نيست و يا اگر باشد فقه پويا ندارد. فقه با مردم زنده است. اين معناي فقه پوياست. من بعيد مي‌دانم كسي باشد كه فقيه باشد و فقه را درك كرده باشد و بگويد من فقه پويا را قبول ندارم. البته ممكن است كه كسي بگويد من فقه پويا را قبول ندارم؛ يعني اينكه بعضي از نظريات را به نظر خودش اشتباه بداند و بگويد كه اين نظريه فقهی مبتنی برروشنفکری بوده و اين حرف نتيجه كم معلوماتي بوده است. ولي اينكه كسي فقيه باشد و آشناي به زبان اهل بيت و اين جمله «بكم علمنا الله معالم ديننا»(3)، را در زيارت جامعه خوانده باشد و بگويد فقه ايستاست، امكان ندارد. چرا كه شيعه سخت با انسداد باب اجتهاد مخالف است و باب اجتهاد را منفتح مي‌داند و مي‌بينيد كه امام تا كجا باب اجتهاد را باز كرده است.

بنابراين از نگاه حضرتعالي فقه از آغاز تشيع پويا بوده است؟

 بلكه از زمان پيغمبر هم فقه پويا  وجود داشته است.

 پس چرا شاگردان امام پس از انقلاب فقه پويا را مطرح كردند و آن را آلترناتيو فقه سنتي تفسير كردند؟

از قضا خود امام (سلام الله عليه) هم فقه پويا دارد و هم فقه سنتى. فرمودند فقه را پويا قرار بدهيد منتها با حفظ روش صاحب جواهر. اصلا فقه سنتي و فقه پويا با هم جنگ ندارند. فقه سنتي يعني متد فقه والا نه اينكه وقتي مي‌پرسيم اگر كسي به كره ماه رفته وزن آب بايد چه مقدار باشد كه كر باشد؟ بگويد هشتاد و چند من، مي‌گوييم اصلا آنجا وزني وجود ندارد. اين اصلا فقه نيست بلكه جمود است. امام در سخنانش به هر دو اشاره دارد؛ هم به فقه پويا و هم به فقه سنتي.فقه سنتي يعني متد و بايد در حوزه‌هاي علميه شيوه سلف صالح مراعات شود.

 پس طبق فرمايش شما فقهاي ما در گذشته و در حال حاضر هم به فقه پويا معتقد بودند و هم به فقه سنتي؟

 اما تفاوت اين است كه يك وقت سرعت انتقال در مسائل و آشنايي به مسائل جامعه و زبان مردم و روايات توسط فقيه اقتضا مي‌كند كه جامعه نسبت به مطالبي كه او مي‌گويد خيلي راحت قانع بشود؛ اما زماني ديگر چنين استعدادي وجود ندارد و به گونه‌اي فقيه برداشت مي‌كند كه با اين برداشتش جامعه قانع نمي‌شود. از باب نمونه فقيهی مي‌گويد زن وقتي شوهر كرد از يك گوسفند هم بيشتر در اختيار شوهرش است، يعني حق ندارد پايش را از آستانه در بيرون بگذارد كه اگر يك پايش را بيرون گذاشت آن يكي كه بيرون است خلاف است و پاي ديگرش كه داخل است وفاق است و اين موافق با شرع است؛ چون زن بدون اجازه شوهر نمي‌تواند بيرون برود.تا اين حد مي‌آورد ولكن اين قابل پذيرش نيست.

 اين فقه سنتي است؟

 خير، اين اشتباه در برداشت است. او هم مي‌خواهد حكم اين را برداشت كند.

به فقيهي كه چنين برداشتي مي‌كند چه مي‌گويند؟

 فقيه و در نظرش معذور است. لکن اين مردمند كه وقتي ديدند اين گونه نظر مي‌دهد مي‌توانند دنبال اين نظر نروند و از نظر فقيه ديگري كه آشناتر است و احكام را به طوري استنباط کند که قانع‌کننده باشد، تبعيت كنند.

 پس مكتب فقه سنتي و مكتب فقه پويا نداريم؟

 به اين معنا نداريم.

 پس فقيهي كه در حال حاضر نظرات خاصي در مورد زنان مي‌دهد و برخي آن را نمي‌پسندند، معذور است؟

 اگر فقيهي باشد كه عادل باشد و از روي روايات استنباط کرده، معذور است.

 يعني شما معتقديد كه دو نگرش با عنوان فقه سنتي و فقه پويا وجود ندارد؟

 به اين معنا كه در طول هم باشند نداريم. فقه سنتي و فقه پويا يك مطلب است. فقه پوياست با همان متدها لكن برداشت از آن متدها فرق مي‌كند. به عنوان نمونه روايات مي‌گويد زني كه از خانه شوهر بدون اجازه شوهر بيرون رفت فرشتگان او را لعن مي‌كنند تا برگردد. حالا از يك فقيه مي‌پرسيم كه زن بدون اجازه شوهر مي‌تواند بيرون برود يا نه؟ مي‌گويد زن بدون اجازه شوهر نمي‌تواند بيرون برود و جواب مي‌دهد مدركش اين حديث است و دلالت بر حرمت آن دارد، ولي يك فقيه ديگر اين روايت را اينگونه تفسير مي‌كند كه اين پا بيرون گذاشتن لغوی را نمي‌گويد بلكه مرادش قهر كردن است. اين معناي خروج، مطابق با ذوق عرفی است و جامعه مي‌پذيرد و انسانيت يك زن هم حفظ شده است. چراكه زن برده نيست و در انسانيت و حقوق اجتماعی و غيره با مردان تفاوتی ندارد.

 پس بر مبناي صحبت حضرتعالي اگر فقها از طرف جامعه پذيرش داشته باشند، مطمئنا آن فقيه پويايي خاص خودش را دارد؟

 بله، و لذا امام توانست. با اين وجود اينكه يك راديو و يك تلويزيون مرجعيت او را اعلام نكرد و مخالفت‌هاي زيادي با مرجعيت ايشان شد، حتي اسم امام در حوزه بنا نبود برده بشود، اما ديديد كه چگونه يك مرجعيت علي الاطلاق را پيدا كرد و جامعه به دنبالش آمد. امام دوتا فتوي داد اما با فتواي امام چه كه نكردند؛ يكي اينكه فرمود اگر كسي خانه‌اش را حفر کرد و چاه نفت درآمد، جزء انفال است. يك نامه نوشتند كه تو آبروي شيخ انصاري را بردي، تو آبروي صاحب جواهر را بردى! يك مساله هم راجع به شطرنج بود كه فرمودند اگر شطرنج از وسيله قمار بودن خارج شده باشد بازي سرگرمي با آن مانعي ندارد. بعد هم امام در حرف‌هايش دارد كه اسلام كساني را مي‌خواهد كه آبرويشان را بگذارند و فداي اسلام كنند و احكام اسلام را بيان كنند. امروز اگر امثال بنده مي‌توانيم مطالبي را بيان كنيم و دشمني‌هايي هم كه مي‌شود به جايي نمي‌رسد، به خاطر آگاهي جامعه است و جامعه مي‌پذيرد كه من مي‌گويم زن يك انسان است وخونبهاي او با مرد برابر است. البته ما تابع كتاب و سنت و فهم از كتاب و سنتيم.

 بنده بنا بر نظرات حضرتعالي به اين باور رسيده‌ام كه فقه پويا، فقهي است كه در عرصه سياست صحبت مي‌كند مثل چاه نفتي كه مثال زديد يا اينكه بعضي از مسائلي كه مردم خواهان آن هستند عرضه مي‌كند. از سوي ديگر فقه سنتي فقهي است كه بنا بر نظر شما جامعه‌پذيري‌اش كم است و كمتر مورد پذيرش مردم است.

 نه اينكه غير پوياست؛ او هم پوياست. منتها كشش بيش از اين ندارد. من نمي‌دانم پويا را چه معني مي‌كنيد؟ پويا يعني اينكه با آن متدها نياز و سوال را جواب بدهد و نگويد چون در يك روايت بالخصوص نيست، من جواب نمي‌دهم. البته برداشت فرق مي‌كند. يك وقت فقيهي برداشتي مي‌كند كه جامعه مي‌پذيرد و بيشتر به طرف او مي‌آيد و از سوي ديگر فقيهي ديگر برداشتي مي‌كند كه جامعه نمي‌پذيرد كه هم خودش و هم مقلدش معذورند.

 پس شما اصلا فقه پويا را درتمام حوزه جاري و ساري مي‌دانيد و هيچ فقيهي را مدافع فقه غير پويا نمي‌دانيد؟

 هيچ فقيه عادلي به فقه غيرپويا معتقد نيست؛ البته فقيهي كه فقاهتش پذيرفته شده باشد.

 پس اين انتقادي كه در حوزه نسبت به بعضي ديدگاه‌هاي شما يا در گذشته نسبت به ديدگاه‌هاي امام مي‌شد، بر مبناي سنت و پويايي فقه نبوده است؟ و اين مخالفت‌ها برآمده از فقه سنتي نبوده و نيست؟

شما حسادت، دشمني و سياست را با بحث علمي مخلوط نكنيد. مرحوم فيض يك وقت آمد گفت كه موسيقي حرمت ذاتي ندارد بلكه حرمت محتوايي دارد. يعني موسيقي اگر همراه با مطالب گمراه‌كننده نباشد؛ مثلا موسيقي مي‌زند كه مردم را به جبهه بفرستد يا براي اينكه بهداشت را آموزش بدهد، اين حرام نيست. فيض را به خاطر همين نظر و فتوا تكفير كردند خوب اين تكفير غلط است. اگر مطلبش به نظر فقيهي نادرست است، بايد به مطلب او اشكال كرد و اصلا حوزه جاي اين بحث‌هاست. آنچه نسبت به امام مي‌فرماييد بنابر دشمني ديرينه، حسادت و سياست با او مخالف بودند. والا بحث آزاد است؛ مثل دانشگاه‌ها. گاهي برای يك مطلب صدها دليل، روايت و حديث را بايد بررسي كرد تا به آن رسيد. هيچ اشكالي ندارد.

 اين فقه پويايي كه شما مي‌گوييد،با نياز و خواست جامعه پيوند خورده است، يعني بايد الزاما نظرات فقهي با خواست مردم و جامعه منطبق باشد.

 نه خواست مردم، بلكه سوالات مردم. پاسخ فقها  دو گونه است؛ ممكن است جواب‌ها را به‌گونه‌اي در بياورد كه مردم نپذيرند و ممكن هم هست طوري در بياورد كه بيشتر بپذيرند. برداشت او است و معذور.

 يعني يك فقيه بر اثر بازنگري در متون ممكن است كه در زمان‌هاي مختلف، نظريات مختلفي را مطرح كند؟

 بله، هر روزي ممكن است كه نظريه‌اي داشته باشد. مثلا مي‌بينيد كه علامه در هر كتابي يك نظر دارد يا شيخ طوسي در هر كتابي يك نظر دارد. من نمي‌خواهم خودم را شبيه آنها قرار بدهم؛ اما بنده اخيرا كه دارم تطبيق مي‌كنم هر سالي يك نظر دارم؛ در يك مساله‌اى.

براساس نظر شما پس تمامي علما و حوزويان به فقه پويا معتقدند؟ بنابراين اين مخالفت‌ها چگونه تعبير مي‌شود؟

 حوزه همه‌اش فقه پوياست. ممكن است اشكال علمي باشد. اما  گاهي اين اشكال‌ها سياسي است. به عنوان مثال اين آقا سواد ندارد يا اين آقا ماركسيست است. لذا معلوم است كه علمي نيست. والا كل حوزه‌ها پوياست. اصلا اگر پويايي را از حوزه‌ها و فقه بگيريد فقهي نمي‌ماند.

 

 حضرت آيت‌الله، افرادي همچون شما كه به برابري ديه زن و مرد معتقدند و اين امر با خواسته بخشي از جامعه پيوند خورده، به فقه پويا معتقدترند؟

 هر دو اجتهاد كرده‌اند. آن كسي كه مي‌گويد برابر است و آن كسي كه مي‌گويد برابر نيست اجتهاد كرده و هر دو فقيه معذورند.

 شما در ميان سخنانتان براي مثال آوردن در مورد پويايي فقه، همواره از فتواي امام ياد مي‌كنيد. مگر فقط امام از منظر شما نماد بارز فقه پويا هستند؟

 قبل از ايشان هم بودند. همه فقها در اين عرصه جاي مي‌گيرند. همه فقها در طول تاريخ فقهشان پويا بوده فقهاي آزاد و عادلي بوده‌اند كه خودشان نظر مي‌دادند.

 پس فرق بين كسي كه نياز امروز را جواب مي‌دهد و كسي كه به نياز امروز جواب نمي‌دهد چيست؟ آيا اولي مدافع فقه پويا و دومي مدافع فقه سنتي نيست؟

 همه، نيازها را جواب مي‌دهند. فقيهي به گونه‌اي جواب مي‌دهد كه جامعه مي‌پذيرد و مي‌شود سهل. يك فقيه ديگر همان را جوري جواب مي‌دهد كه جامعه نمي‌پذيرد. اين خود جامعه است كه بايد ببيند دنبال كدامشان برود.

 اما فقه پويا پس از امام خميني عرض اندام كرد.

 امام هم در صحبت‌هايش فقه پويا را مطرح مي‌كرد.

 با اين همه بحث، بفرماييد كه فقه پويا از منظر شما چه تعريفي دارد؟.

يعني پاسخگوي مردم از نظر قانون الهي  باشد.

 پس با اين تعريف، همه مراجع مدافع فقه پويا هستند، چراكه پاسخگو هستند؛ حالا ممكن است اين پاسخگويي بنا بر آنچه مردم مي‌خواهند باشد و ممكن هم هست كه نباشد.

 نه اينكه خواسته مردم موثر بوده بلكه برداشتش با خواسته مردم مطابق شده است

 حضرتعالي به عنوان يك مرجع تقليد، كاركرد يك فقيه و مرجع تقليد را چه مي‌دانيد؟ يك مرجع تقليد فقط به نياز مردم درباره احكام شرعي مي‌پردازد يا اينكه به مسائل ديگر هم جواب مي‌دهد؟

 يك فقيه، چون فقيه است، بايد پاسخگوي مردم در احكام شرعي باشد.

 پس نياز مردم در عرصه سياست و اجتماع را بنا بر احكام شرعي چه كسي بايد پاسخ بدهد؟

 كلياتش را فقيه مي‌تواند بگويد، نه اينكه فقيه بيايد و خودش اجراكند.فقيه بما هو فقيه مي‌تواند كلياتش را بگويد.

 پس چگونه است كه برخي براي فقها جايگاه اجرايي تعريف مي‌كنند،‌ آيا اين جايگاه منافات با وظيفه اصلي فقيه ندارد؟

 اجرا حيث فقاهتش نيست، بلكه حيث ولايتش است. ببينيد ولي، فقيه و قاضي است. اينها مناصبي است كه براي او گفته شده است. از حيث فقاهت كارش اين است و از حيث ولايت كار ديگري دارد. حيث ولايت مربوط به اجراست نه مربوط به حكم كلي.

 اين حيث فقاهت را در يك دوره بلندمدت در حوزه به دست مي‌آورد، ولايت را چه كسي به او مي‌دهد؟

 ولايت فقيه يعني همه فقها ولايت دارند؛ يعني همه فقها ـ بنا بر قول به ولايت فقيه ـ برايشان اين قابليت هست كه در امور اجرايي دخالت كنند.

 كاركرد فقيه مگر دخالت در امور اجرايي است؟

 خلط مبحث مي‌فرماييد. يك مثال بزنم. من يك زمان دادستان بودم اگر به عنوان دادستاني مي‌خواستم نامه بنويسم، مي‌نوشتم دادستان كل يوسف صانعى؛ اما اگر به عنوان كار شخصي يا كار ديني امضا مي‌كردم الاحقر يوسف صانعي يا يوسف صانعى، دو حيث بود.حال يك منصب آدم، فقيه است و وقتي فقيه شد يك منصب ديگر دارد كه قضاوت است (آقاياني كه مي‌گويند در قضاوت اجتهاد شرط است) و يك منصب ديگر ولايت در اجراست. بنا بر قول به ولايت، اين مناصب را دارد. البته وقتي مي‌خواهد اجرا كند بايد برود مقدماتش را تحصيل كند. بايد برود مسائل سياسي را ببيند و با افراد سياسي ارتباط برقرار كند. نمي‌شود بگويد چون در مدرسه علميه خوانده‌ام كه تمسك به عام در شبهه مصداقيه مخصص جايز نيست، پس فعلا فلان كار را انجام بدهيم. ربطي به هم ندارد. اين ولايت در اجرا دارد و ولايت در اجرا مقدمات دارد و مقدماتش اين است كه بررسي كند، مشاور داشته باشد، صحبت كند، مسائل را ببيند، روزنامه‌ها را ببيند، كما اينكه امام (سلام الله عليه) اين جور بود.

 پس ولايت براساس نظر حضرتعالي جزو وظايف و نقش‌هاي فقيه است؟

 جزو وظايفش ولايت است. البته وقتي احتياج پيدا كرد، مي‌رود مقدماتش را فراهم مي‌كند، قابليت را دارد و وقتي اين قابليت به منصه ظهور رسيد، اجرا هم مي‌كند.

 پي‌نوشت‌ها:

1- الوسايل، كتاب القضا، باب 6، ص 52.

2- الوسايل، ج 18، ص 106، الباب 11 من ابواب صفات القاضي، حديث 27.

3- زيارت جامعه كبيره.

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 11:27 توسط سعيد |

دکتر یاحقی صبح در پذیرایی هتل آران حاضر می‌شوند و ما سوار ماشین ایشان سوی ترمینال مشهد حرکت می‌کنیم. قرار است آقای دکتر ما را از ترمینال مشهد سوار اتوبوس نیشابور بکنند. روز شنبه است و من ناخودآگاه فکر می‌کنم که با استفاده از خلوت خیابان‌های روزهای تعطیل زود به ترمینال می‌رسیم. در کشورهای ما مثل اکثر کشورهای جهان شنبه و یکشنبه تعطیل آخر هفته است. معمولاً در این روزها صبح زود خیابان‌ها خلوت و همه مغازه‌ها بسته است. همین انتظار را در اینجا هم دارم. فکر می‌کنم که تند و زود به ترمینال می‌رسیم و سوار اتوبوس به کوی مراد، نیشابور، شهر رؤیاها روانه می‌شویم. اما همین که از خیابان سجاد به خیابان بزرگمهر شمالی می‌پیچیم، ماشین ما به جزئی از هزارها ماشین تبدیل می‌شود. یادم می‌آید که شنبه‌ها در ایران آغاز هفته‌ی کاری است و بعدها فهمیدم که میلیون‌ها ایرانی صبح شنبه‌ها همین احساس و تکاپویی را دارند که ما هر دوشنبه، یعنی نخستین روز هفته‌ی کاری داریم. در کشورهای ما روز دوشنبه را روز سنگین می‌گویند و معمولاً دوست ندارند.


خرابه ها در کنار راههای نیشابور زمانی بناهای آبادی بوده اند اما نیشابور سنگ صبور تاریخ است

نحوه‌ی سرویس در ترمینال‌های شهرهای بزرگ ایران از نحوه‌ی سرویس در اروپا فرقی ندارد. فقط با جوش و خروش و شور و شلوغی بیشتر. قیمت بلیت‌های اتوبوس هم مناسب است. دکتر یاحقی نمی‌گذارد که دست به جیب ببرم و باز هم ما را با لطفشان شرمنده‌تر می‌کنند. استدلال می‌آورد که قیمت بلیت ارزش بحث را ندارد. ولی من نمی گذارم و در واقع، متوجه می‌شوم که دو دانه بلیت ما همگی حدود یک‌ونیم دلار قیمت دارد.

هرچند عرضه‌ی بلیت با کامپیوتر صورت می‌گیرد و روی بلیت نام مسافر را هم می‌نویسند اما زمانی که سوار اتوبوس می‌شویم تعجب می‌کنم که شماره‌ی صندلی نشستن مشخص نیست. یعنی هر کس هر جا که دلش خواست و آن جا خالی است، می‌نشیند و بعضی‌ها از قبل کیف یا ساکشان را هم روی صندلی گذاشته و جای را به صورت شرقی رزرو کرده‌اند و رفته‌اند دنبال خریداری بلیت. جای خالی زیاد نیست و ما در صندلی جلویی می‌نشینیم. با دکتر یاحقی خداحافظی می‌کنیم و ایشان می‌روند دنبال کار و بار. اما بعد از مدتی برمی‌گردند و می‌گویند در نیشابور حتماً به دهکده‌ی چوبین هم برویم. هرچند با شنیدن این اسم ده‌ها سؤال پشت هم در ذهنم پیدا می‌شود اما روا نمی‌دانم بیش از این از لطف و مهربانی میزبان سوءاستفاده بکنم.

به داخل اتوبوس و مسافران و راننده با محبت، کنجکاوی و کمی نگرانی نگاه می‌کنم. برای اولین بار با مردم عادی و معمولی ایران در یک جا قرار دارم. جو اتوبوس احساس عجیبی بیرون از وطن با وطن بودن را می‌دهد. همه فارسی‌زبانند و فکر می‌کنم که همه الآن پا می‌شوند و دست‌افشان و پایکوبان غزل می‌خوانند و محموله‌ی ما تا درگاه خیام و عطار همه شعر است و شعر. اتوبوس آهسته پیش می‌رود. انگار ساربان ما در هوای غزل سعدی راه می‌رود:

ای ساربان آهسته ران کآرام جانم می‌رود
آن دل که با خود داشتم با دل‌ستانم می‌رود

ولی سراب این احساس دیر نمی‌پاید. در تصور ساده‌لوحانه و تاجیکانه‌ی ما، حتا تا همین دهه‌ی قبل، ایرانی فقط بازار سخن و سخنوری داشت و پاسنگ و پله‌های ترازوی روزگار ایرانی همه از شعر بود و بنابراین، عطر فارسی مشام جهانیان را معطر کرده و قند پارسی ذائقه‌ی بشر را با شیرین‌کامی پرورده است. انگار ایرانی دیگر هیچ کاری نکرده است. حتا حماسه‌ی ملی قهرمانی و پهلوانی‌اش را هم با شعر آفریده.

به خود می‌آیم و از پنجره به بیرون نگاه می‌کنم. دو طرف راه عبارتند از همواری‌ها و تل‌وتپه‌ها. و سرسبز نیستند و مزارع زیاد هم مشاهده نمی‌شود. اما استان خراسان رضوی از لحاظ کشاورزی، دامپروری، باغداری، خشکبار، مرغ‌پروری و تولیدات شرکتی میوه، سبزیجات و لبنیات در دهه‌های اخیر خیلی پیشرفت کرده و در کشورهای آسیای میانه، به‌ویژه در تاجیکستان، سرمایه‌گذاری می‌کند. ایران به لحاظ تولید خوراک و محصولات خواربار با کشورهای منطقه‌ی ما به‌کلی تفاوت دارد، هم از لحاظ کیفیت وهم کمیت.


اسب و کالسکه: راه حل سهمیه بندی بنزین

فاصله‌ی میان مشهد و نیشابور 110 کیلومتر است و اتوبوس در یک‌ونیم ساعت راه خوب و هموار اتوبان را طی می‌کند. زیرا راننده در این مسیر خدا و بی‌خدا اتوبوس را متوقف کرده ميان راه مسافران را سوار و آنها را در محل‌های لازم آنها پیاده می‌کند. پول در می‌آورد. درست مثل کشورهای ما. چون در صندلی جلو نشسته‌ام صحبت میان راننده و ياور وی ناخودآگاه به گوشم می‌رسد. به لهجه‌ی نیشابوری صحبت می‌کنند. مثل بیشتر گویش‌های فارسی گوش‌نواز است ولی من کمتر متوجه می‌شوم. از سهمیه‌بندی بنزین صحبت می‌کنند.

به یاد قیمت‌های روزافزون خدمات وسائل حمل‌ونقل در کشورهای آسیای میانه می‌افتم. در چند سال اخیر از منابع غنی نفت و گاز قزاقستان و ترکمنستان و توافق‌های بی‌سابقه انرژی این دو کشور شوروی سابق با کشورهای جهان، ده‌ها گزارش کرده‌ام. در این کشورها قیمت خدمات ترابری نسبت به تاجیکستان و قرقیزستان، کشورهایی که از منابع نفت و گاز بی‌بهره‌اند و حتا از ازبکستان، کشور خودکفا از انرژی، ارزان‌تر است. سبب اصلی ارزانی قیمت بلیت اتوبوس در ایران را هم از برکات منابع سرشار نفت و گاز می‌دانم. این در حالی‌ست که بنزین در آن روزها در ایران سهمیه‌بندی شده بود و مردم آن قدر اظهار نارضایتی و شکایت می‌کردند که حد نداشت. خشونت بنزینی مردم چنان بالا گرفته بود که در تهران و مشهد به چند پمپ بنزین آتش زدند و چند نفر جراحت برداشتند. بعدتر فهمیدم که ایرانی‌ها برای 8 لیتر بنزین هشتصد تومان یا کمتر از یک دلار پرداخت می‌کنند! قیمت بنزین درایران تقریباً از آب ارزان‌تراست اما روزهای بعد با شگفت‌زدگی کامل درمی‌یابم که مردم دلشان می‌خواهد تا بنزین رایگان شود. از نظر من، ارزان‌قیمتی بنزین و دسترس بودن و فراوانی بسیار ازامکانات زندگی مانند برق، گاز، آب گرم، و آب آشامیدنی سرد و تصفیه شده دراکثر شهرهای ایران از نعمت‌هایی است که خود ایرانی‌ها در داخل کشور کمتر قدرش را می‌دانند.

نوستالژی و شکرانه

ما بچه‌های شوروی متولد دهه‌های شصت و هفتاد میلادی در قفس طلايی و پهناور خود از همه‌ی این امکانات زندگی به صورت فراوان و مجانی یا قیمت سمبلیک و خیلی ارزان برخوردار بودیم. البته از بیدادی‌های انقلاب بلشویکی دهه‌ی بیست، تعقیب و تبعیدهای دهه‌ی سی، جنگ دوم جهانی در دهه‌ی چهل و مشکلات ناشی از این جنگ حتا تا آخر دهه‌ی پنجاه چیزی نمی‌گویم که ما آنها را در خاطر نداریم. فقط از قصه‌های بی‌شمار و مملو از درد و اندوه بزرگسالان شنیده‌ام که به عنوان افسانه گوش می کردیم. اما آنچه برای نسل ما واقعاً مسلم بود، آموزش و پرورش خوب از کودکستان گرفته تا بهترین دانشگاه‌ها و خدمات بهداشتی رایگان و دسترس برای همه 250 میلیون جمعیت شوروی بود. بیکاری به عنوان تنبلی و ظهورعیان‌پرستی مجازات می‌شد و جای کار فراوان بود و از کارگر گرفته تا وزیر از محل کار با منزل، معمولاً با آپارتمان‌هایی که همه‌ی امکانات زندگی را داشتند، تأمین می‌شدند. البته از زرق‌وبرق لب فرو باید بست زیرا شوروی علیه ظهورهرگونه اعیان‌بازی و اشراف‌زادگی بود ولی اگر هر شیء محصول و دست‌ساخته‌ی خود فرد باشد و به هدف تجارتی تولید نشده باشد، اشکال نداشت. بیشتر ما اصلاً به دستیابی به امکانات زندگی و پول درآوردن به‌ندرت فکر می‌کردیم و تصورمان این بود که دولت مردمی شوروی و حزب کارگر و کشاورزی کمونیست باید مواظب ملت باشد و هست، جز این که راهی نیست. این در حالی است که این کشور از لحاظ وسعت اراضی بزرگ‌ترین و پهناورترین کشور در جهان بود و حتا بعد از فروپاشی اتحاد شوروی نیز، روسیه، میراث‌بر ارشد و اصلی این امپراتوری، با مساحت بیش از 17میلیون کیلومتر مربع، از بزرگ‌ترین کشورهای جهان به شمار می‌رود.


شربت ریواس نیشابور کم نظیر است

ما که آن زمان قدر این امکانات زندگی را نمی‌دانستيم. الآن می‌گوییم در چه بهشت برابری و برادری به سر می‌بردیم! اما هویت اقوام و مذاهب از بین می‌رفت و فرهنگ‌ها به ظاهر قومی، ولی ماهیتاً روسی و لامذهب بود. دشمن اصلی کرمل (رهبری شوروی)، استغفرالله خداوند بود و بعد، کاخ سفید (آمریکا). کمونیست‌ها با خداوند، پیامبران، کتاب‌های مقدس، سرنوشت، و طبیعت شدیداً می‌جنگیدند. تأکید می‌کردند که خلق شوروی باید سراسر جهان را از ستم سرمایه‌داری آزاد کند و نسل جدید بشر در جامعه‌ی کمونیستی تربیت شود و طبیعت وحشی را به‌کلی رام و کیهان را ضبط کند.

به سرنوشت شاهنشاهی‌ها، خاقانی‌ها، سلطانی‌ها، امپراتوری‌ها در تاریخ بسیار می‌اندیشم. به فکر من، اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی بزرگ‌ترین، منضبط ترین، و بسته‌ترین امپراتوری جهان در تاریخ بشر است که به هر صورت در داخل آن عدالت اجتماعی برای خاص و عام یکسان بود. اما دیر نپایید و نمی‌توانست دیر بپاید زیرا آدم نباید با خدا بجنگد و با هر کس که مثل وی نیندیشد، برزمد. درست در اواسط دهه‌ی هشتاد، زمانی که من در افغانستان اشغالی از سوی سپاه شوروی، زندگی و کار می‌کردم، میخائیل گورباچف اولین و آخرین رئیس‌جمهور اتحاد شوروی سر قدرت آمد. گورباچف که اصلاحات پله‌به‌پله می‌خواست اما بالاخره ندانست که شوروی در قدم اول دو مشکل اصلی دارد، اول از همه باید به جنگ خدا و رسول و افغانستان خاتمه بدهد و دیگر ملت‌ها را باید از بندگی دیو کاگ‌ب آزاد و انزوای شوروی را گسسته کند. بگذارد شوروی‌ها جهان را ببینند و جهانیان شوروی را، اشکالی ندارد. اما این دو مشکل اصلی نادیده گرفته شد و صلاح کار از دست رفته بود. هم از داخل و هم از خارج جنبش و حرکت‌ها علیه شوروی قوی شده بود. سه جمهوری قسمت اروپایی شوروی در کنار دریای بالتیک، مانند لاتوی (لتونی)، لیتوانی، و استونی اعلام استقلال کردند. تابستان سال 1991 روسیه به صورتی غیرمنتظره اعلام استقلال از شوروی کرد (!) و یازده جمهوری شوروی عملاً "طلاق" شدند و یکی پس از ديگری استقلالشان را اعلام کردند. رئیس جمهور هر کشور که تا دیروز کارمندان حرفه‌ای حزب کمونيست و صادق‌ترین بردگان کرمل و آبخورده‌ی این آبخوریش بودند از خود قهرمانان آزادی و استقلال ساختند.

اما دراصل در اواسط دهه‌ی هشتاد نهضت‌های جوانان و روشنفکران اقوام مختلف در سراسر جماهیر شوروی به خاطر حفظ هویت قومی، زبان، فرهنگ و آیین‌ها توسعه پیدا کرده بود و اصلاحات موسوم به "آشکاربیانی" و "بازسازی" آقای گورباچف به رشد و گسترش این جنبش‌ها در سطح بالا موافقت می‌کرد. وگرنه جای هر عامل چنین جنبش در زندان‌های سرد سيبری شوروی معلوم و مشخص بود. ایده‌های سیاست قومی لنین در حال نزع قرار داشت. در این نهضت‌ها از جمله نسل ما پیشگام بودند. مردم شوروی بدون هیچ شک از کتابخوان‌ترین مردمان جهان بود. کتاب ارزان، کتابخانه‌ها فراوان و در سراسر شوروی از کلاس یکم دبستان گرفته تا کاخ کرملین شعار "بخوانید، بخوانید و باز بخوانید" (لنین) نصب بود. واگن‌های متروی مسکو به کتابخانه‌ی سیار شباهت داشت. همه ساله به جز میلیون‌ها عدد آثار ايدئولوژی حزبی و شوروی به زبان‌های مختلف شوروی، آثار زیادی از ادبیات جهان به زبان روسی ترجمه و با تيراژ میلیون‌ها چاپ می‌شد، از جمله به زبان‌های اقوام دیگر این سرزمین نیز. در میان جماهيرشوروی آسیای میانه ازبکستان با داشتن امکانات زیاد طبع و نشر آثار زیادی را به ازبکی برگردان و چاپ می‌کرد. و شاید یک دلیل گسترش پیدا کردن زبان ازبکی درمنطقه ناشی از این اقدام روشنفکران ازبک است. 10 یا 11 سالم بود که برای اولین بار کتاب دانیال دفا "رابنسون کروزوئه" را به ازبکی و در جوانی به روسی و در زمان دانشجوی به تاجیکی خواندم. در زمان دانشجویی کتاب فراوانی از تاریخ ادبیات ایران و اسلام مطالعه کردم. فهمیدم که رودکی، فردوسی، خیام، عطار، مولانا، سعدی، حافظ، و... شاعران و دانشمندان ایران نیز بوده‌اند! پس ما از هم‌زبانان، هم‌نژادان و هم‌فرهنگان اصلی خود به‌کلی دور افتاده‌ایم و از اصل خویش بیگانه شده‌ایم.

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش.

آن زمان از معنی وسیع این بیت مولانا خبری نداشتیم ولی صددرصد مطمئن بودیم که شاعر جهانی ما را به سوی وصل و وحدت هدایت می‌کند.


فیروزه ی نیشابور: سنگ زیبا و نماد صبوری این شهر تاریخی

نمی‌دانم در آن طرف مرزهای آهنین شوروی همسالان ما فکر و هوای ما را داشتند یا خیر اما من و دوستانم همیشه درباره‌ی زبان فارسی در ایران و افغانستان، شیوه‌ی زندگی، گویش زنده‌ی ایرانیان اندیشه می‌کردیم و هیچ راهی را برای دیدار پیدا نمی‌کردیم. از دوران دانش‌آموزی غزل حافظ را به خط سیریلیک از بر می‌کردیم اما شگفتا، در زمان دانشجویی درک کردیم که می در شعر حافظ آن شرابی نبوده است که انواع آن با نرخ بسیار ارزان حتا در مغازه‌های دوردست‌ترین روستاهای کوهستانی فروخته می‌شد و هیچ محفل و مجلس و جشنی بدون مشروبات الکلی و مستی برگزار نمی‌شد. همین طریق ما از کتاب‌ها می‌خواندیم که نوروز و مهرگان داشته‌ایم، مزدایی و مسلمان بوده‌ایم، زردشت و محمد داشته‌ایم اما برایمان می‌گفتند که نه، این حرف‌ها بی‌خود است، ما الان همه مردم شوروی‌ایم و پیامبرمان لنین است و ما با راهبری و راهنمایی خلق کبیر روس جهانگیر خواهیم شد.

در همین حال، تجلیل نوروز برای اولین بار در تاجیکستان و آذربایجان در اوايل دهه‌ی هشتاد احیاء شد اما فقط به عنوان جشن بهار و آغاز کشت و کار. نوروز احیاء شد فقط برای این که ايدئولوژی کار برای حزب طبقه‌ی کارگر و کشاورز بسیار مهم بود! مهرگان به‌کلی از یادمان رفته بود و تا کنون این جشن وارد زندگی ما نشد که نشد. هرچند در همین تاشکند پارک مهرگان به تلفظ مهرجان بود که در آن هر پاییز جشنی برگزار می‌کردند. به سال نوی میلادی دل‌خوش می‌کردیم و تا کنون جشن مفصلی برای شب 31 دسامبر می‌گیریم، نه برای نوروز. شوروی در سال 1991 یک جا با ماشین بزرگ اقتصادش که از کرملین مسکو اداره می‌شد به‌کلی ويران شد. مسکو دیگر پایتخت من و ما نبود. رهبران کشورهای تازه استقلال سرمست از حاکمیت مطلق و استقلال بدون خون بینی به دست آمده، خود را قهرمانان آزادی و استقلال کشورشان اعلام کردند و هر کدام با وضع قانون و مقررات خودشان، زندگی میلیون‌ها مردم را به دوزخ تبدیل کردند. بگیریم پنج کشورآسیای میانه را ویزا، گذرنامه، پاسگاه، مرزبان، گمرک،... و بلاهای دیگری که بر سر 55میلیون مردم این منطقه آمده است.

تاجناز نعمت ـخبرنگارازبکستان

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 15:43 توسط سعيد |

 زمانی که در سال 200 هجری مأمون امام رضا (ع) را وادار کرد به خراسان برود در پی آن بود که امام را از شیعیان دور کرده و ایشان را در انزوا قرار دهد و هرگز انتظار نداشت امام هشتم شیعیان پس از طی راهی طولانی با استقبال گسترده مردم مواجه شود .

در جاده نیشابور به مشهد بقعه ای است با ساختمانی قدیمی که در اتاقکی از آن ، سنگی سیاه با جای پایی دیده می شود. زائران به این بقعه قدم گذارده ، آن جای پا را بوسیده و خاک آن را بر دیده می کشند . این مکان، قدمگاه علی ابن موسی الرضاست.

مردم عاشق آن خطه 1200 سال پیش به یمن قدوم مبارک امامشان جای پایی را بر سنگ نقر کرده و معجزه عشق را به نمایش گذاشتند، این مکان جایی است که خاک پا ، توتیای چشم و درمان آلام جسم و جان است .

مسیری که مأمون تأکید داشت حضرت رضا را از آن عبور دهد یکی از راههای متداول آن زمان به شمار می رفت و آن از مدینه به بصره و از طریق سوق الاهواز ( اهواز) به فارس و سپس از راه کویر و بیابان میان فارس و خراسان می گذشت و به مرو ختم می شد .

سفر امام رضا از مدینه تا مرو را در 5 بخش می توان دسته بندی کرد:

- از مدینه تا بصره
- از بصره تا فارس
- از فارس تا یزد
- از یزد تا خراسان
- امام در خراسان

امام در خراسان

خوشبختانه از ورود امام رضا به نیشابور گزارشهای متعدد و مستندی وجود دارد. به ویژه حدیث سلسلة الذهب که امام در این شهر ایراد فرموده اند خود به قوت گزارشهای ورود امام به نیشابور افزوده است.

مهمترین و معتبرترین گزارشی که از توقف حضرت رضا در نیشابور ضبط شده روایت عبدالسلام بن صالح ابوصلت هروی است که حدیث مشهور و معروف سلسلة الذهب را از امام رضا در نیشابور نقل می کند.

چشمه کهلان که امام در آن غسل کرده و در کنار حوض آن به نماز ایستاده اند و همچنین قدمگاه نیشابور در 24 کیلومتری آن شهر، یادگارهای مستند و مستدل حضور امام رضا در این شهراست.

باید توجه داشت که نیشابور در آن زمان از شهرهای آباد و بزرگ خراسان به شمار آمده و ابر شهر نامیده می شد لذا بعید است که مکان فعلی قدمگاه نیشابور که اینک در جاده نیشابور به مشهد واقع شده است ، آن زمان در خود شهر نیشابور و یا در حومه آن بوده باشد. امام رضا پس از نیشابور به طوس، ده سرخ و کوه سنگی سفر کرده اند داستان های مشهور بین مردم این ناحیه خود گویای حضور امام در این منطقه است.

در ده سرخ امام به منظور دستیابی به آب جهت وضو زمین را به دست خویش اندکی حفر کرده، چشمه ای می جوشد که تاکنون موجود است.

در کوه سنگی، امام برکت سنگهای این ناحیه را که از آن دیگ ها و ظروف سنگی می تراشیدند طلب می کنند که تا امروز نیز همچنان این شغل در این ناحیه برجاست.

استقبال گرم مردم نیشابور از امام  سبب می شود که مأمون به حبس امام در سرخس دستور دهد تا شاید از این طریق تماس امام با مردم را غیرممکن سازد.

سرخس آخرین شهر پیش از مرو و یا مقصد حرکت است امام رضا (ع) در شهر مرو با وجود سلطه آشکار مأمون مورد استقبال مردم و اهالی آن شهر قرار می گیرند و در همین شهر است که به ناچار ولایتعهدی مأمون را پذیرفته و به زهرکین خاندان سیاه جامه و سیاه دل بنی عباس به شهادت می رسند.


+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 17:55 توسط سعيد |

 تنها از سال 1935 ميلادي است که بر طبق تقاضاي دولت وقت، نام سرزميني که ما در آن زندگي مي کنيم به "ايران" تغيير اسم داده است.

در واقع واژه "ايران" به جاي واژه پرس (به لهجه فرانسوي)، پرشيا (به لهجه انگليسي) و ... که همگي از "پرسيس" يوناني گرفته شده اند، آمده است.

ايران در يک کلام يعني سرزمين آريايي‌ها.

واژه ايران به ايراني باستان  aryanam ،به فارسي باستان ariya، به اوستايي  airya و به فارسي ميانه  eranتلفظ مي‌شود.

واژه ERAN ترکيبي ازER  و پسوندAN  است و به معناي "منسوب به قوم "ER" است. بنابراين اران و با تلفظي که ما امروزه مي‌گوئيم، ايران، يعني محلي منسوب به نژاد "اير" يا محل آريائيان.

از طرفي به گفته بعضي از محققين "اير" در لغت به معني فروتن و آزاده است و جمع آن، ايران به معني فروتنان و آزادگان است.

در اوستا هم ايران نام سرزميني است که مردمي شريف، نجيب، نژاده و اصيل در آن زندگي مي‌کنند. اوستا در بخش ونديداد از جايي به نام "ايرانويج" نام مي‌برد که مرکز اصلي ايراني‌ها است.

ايرانويج تغيير يافته واژه "ائيرينه وئجه" است. در سانسکريت واژه بيجه به معني تخم است و از اين رو خاورشناسان "ائيرينه وئجه" را به معني "سرزمين تخمه و نژاد آريائي" گرفته‌اند.

در واقع نام سرزميني است که ايرانيان نخست به آن جا رفتند و از آن جا تدريجا پيش رفتند و سراسر ايران زمين را گرفتند و بعدها همه ممالکي که در تصرف آنان بود، ايران ناميده شد.

در اوستا وقتي درباره ايرانويج سخن مي رود، صحبت از جايي است بسيار سرد و شايد به خاطر همين سرماست که ايراني ها کوچ کرده‌اند.

در ونديداد آمده: "نخستين جا و سرزمين نيکويي که من، اهورامزدا آفريدم، ايرانويج بود که از رود "ونگوهي دائيتي" آبياري مي شود."

و در متون پهلوي آمده که "ونگوهي دائيتي" همان "وهرود" است و در جاي ديگر آمده که وهرود، رود جيحون (اکسوس) است.

نام ايرانويج در اوستا و کتب پهلوي بارها ذکر شده و دانشمندان احتمال مي دهند که مکان آن اطراف خوارزم و جيحون باشد.

در زمان ساسانيان سرزمين ايران به نام ايرانشهر (  eran-star) و ايراني به نام ايرانشهري ( eransatrik ) معروف بودند.

اما آن چه که به نام فلات ايران مي شناسيم، منطقه وسيع و بلندتر از مکان هاي پست اطراف است که در آسياي جنوب غربي شامل قفقاز، ترکستان و افغانستان و ايران کنوني بود و قبل از مهاجرت آريائيان به اين سرزمين، اقوامي از نژادهاي مختلف در آن مي زيستند و منطقه اي که امروز ايران نام دارد جزو قسمتي از بخش غربي و تا حدي جنوبي آن و در حدود 63% تمام آن است.

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 12:23 توسط سعيد |

سازنده شهر نیشابور را اقرسط، شاپور اول، پادشاه ساسانی دانسته‌اند و در زبان پهلوی، آن را نیوشاهپور می‌گویند. نیشابور یکی از چهار شهر بزرگ خراسان قدیم به شمار می‌رفته و در دوره حکومت یزدگرد دوم (457 - 438) مدتی محل اقامت او بوده است.
مسلمانان در دوره خلافت عثمان بن عفان توانستند با مردم این شهر صلح کنند و از این طریق، دین اسلام را وارد نیشابور کردند. در دوره طاهریان و سامانیان، نیشابور موقعیتی ویژه داشت و توانست موقعیت دیرین خود را به دست آورد؛ کتابخانه‌های بزرگ، مدرسه‌های گوناگون و دانشمندان نامی از خصوصیات آن زمان شهر بود. در اواخر حکومت مسعود غزنوی که سلجوقیان به شرق ایران هجوم آوردند، طغرل این شهر را مرکز حکومت خویش ساخت. در دوره حکومت سلطان سنجر، نیشابور مورد هجوم «غزان» قرار گرفت؛ شهر را آتش زدند و بسیاری را کشتند.
سپس یکی از غلامان سنجر به نام مؤید بر نیشابور تسلط یافت و آن را آباد کرد، اما با حمله مغولها در سال 618 میلادی این شهر به گونه‌ای ویران شد که دیگر هرگز موقعیت قبلی خود را باز نیافت. چنگیز خان مغول که شخصا فرماندهی تسخیر را بر عهده داشت، آن را با خاک یکسان کرد.
بسیاری از دانشندان و بزرگان مانند عطار نیشابوری توسط مغولان به قتل رسیدند.

آثار تاریخی نیشابور:
در نیشابور کنونی سه بنای مهم وجود دارد: آرامگاه خیام، عطار و امامزاده محروق.
بنای قبر این امامزاده از آثار قرن هشتم هجری است و معماری بسیار زیبایی دارد.

وضعیت جغرافیایی نیشابور:
نیشابور از شهرهای استان خراسان است؛ در شمال این شهر کوههای بینالود، در غرب آن سبزوار، در شرق آن مشهد و در جنوبش کاشمر قرار دارد.
فاصله آن تا تهران 776 کیلومتر و تا مشهد 137 کیلومتر است و از سطح دریا 1250 متر ارتفاع دارد.

+ نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 13:10 توسط سعيد |

عمر بن ابراهيم خيامي ؛ حكيم،فيلسوف،رياضي دان،منجم و رباعي سراي نام دار فارسي زبان در اواخر قرن پنجم و اوايل ششم ( تقريبا"‌به سال 436هجري قمري) در شهر نيشابور  به دنيا آمد و بين سال هاي 506 تا 527 هجري قمري از دنيا رفت و در زادگاهش به خاك سپرده شد. از آثار مهم خيام مى توان از رباعيات فارسى،زيج ملكشاهى، نوروزنامه و جبر و مقابله نام برد.
« وي در  عهد خود شهرتي در شاعري نداشته و بنام حكيم و فيلسوف شناخته مي شده است و بس. اما بعد ها كه رباعيهاي لطيف فيلسوفانۀ وي شهرتي حاصل كرد نام او در شمار شاعران قرار گرفت... » ( تاريخ ادبيات ايران، دكتر ذبيح الله صفا) .
سرودن «رباعيات» پيش از خيام نيز در شعر فارسي به چشم مي خورد و شاعران مختلفي دراين قالب طبع آزمايي كرده اند كه مي توان به رودكي،شهيد بلخي، ابوالمويدبلخي، ابوشكور بلخي، منچهر دامغاني اشاره كرد.اما همانطور كه حافظ در غزل،يا بابا طاهر در دوبيتي سر آمد هستند،خيام نيز در قالب رباعي بهترين آثار را ارايه كرده است.اما همانند ديگر آثار باقي مانده از ادبيات گذشته ايران رباعيات خيام نيز دچار تحريف شده است و بسياري به دلايل مختلف يا آنها را از بين برده اند،يا آثار خود را نيز به آنها افزوده اند. « شايد كم تر كتابي در دنيا مانند مجموعۀ ترانه هاي خيّام تحسين شده ،‌مردود و منفور بوده ،‌ تحريف شده،‌بهتان خورده،‌محكوم گرديده،حلاجي شده،‌شهرت عمومي و دنياگر پيدا كرده و بالاخره ناشناس مانده»(ترانه هاي خيام، صادق هدايت،ص9، انتشارات جاويدان،بهار 1356خورشيدي ).به همين دليل در تعداد رباعيات باقي مانده از او نظرات مختلفي وجود دارد. اين رباعيات از 80 تا حدود 300 رباعي عنوان شده است. اما نكته اي كه نبايد فراموش كرد اين است كه
حتا اگر بخشي از اين رباعيات متعلق به خيام نباشد ،‌ همينكه توانسته توانايي فارسي زبانان در شعر را به رخ جهانيان بكشد بسيار قابل توجه است و نبايد از آنها به را حتي عبور كرد و دست به حذف آنها از دنياي رباعيات خيامي زد.
متاسفانه خود خيام ، كه دنياي غير ايراني،‌شعر فارسي را با نام او  مي شناسد،اين روزها بيشتر  به شكل يك  تصوير نمايشي در آمده است كه وقتي خارجي ها اسمش را مي آورند ما تازه يادمان مي افتد كه شاعر توانمندي داريم كه بجاي گريه و زاري يا غصه گذشته و روياي آينده،ما به زندگي حال اميد مي دهد .
روزي كه گذشتست از او ياد مكن                    فردا كه نيامدست فرياد مكن
بر نامده و گذشته بنياد مكن                          حالي خوش باش عمر برباد مكن


البته، برداشت هاي مختلف از شعر خيام به سود خود، يكي از دلايل طرد اين شاعر از نگاه عده اي سطح بين است. هركس خيام  را از چشم خود مي بيند و ديگران را به آن بخش از شعرهاي او دعوت مي كند كه هماهنگ با انديشه هاي او ست . اما خيام را بايد شاعري دانست كه از زبان همه آدم ها و از نگاه هاي مختلف حرف مي زند و چاپلوسي يا تعريف و تمجيد هيچ كس را نمي كند . نكته جالب درمورد خيام اين است كه برخلاف بيشتر شاعران فارسي زبان گذشته كه در شعرهايشان با مدح پادشاه يا افراد ديگر روبرو هستيم ، خبري از مدح و چاپلوسي نيست.
در اين يادداشت كوتاه نمي توان به هر آنچه در نگاه خيام شاعر ديده مي شود ، پرداخت ؛ اما مي توان گفت كه اظهار نظر درمورد شعرهاي خيام ،  قبول يا رد انديشه هاي او بيشتر سليقه اي  است. به نظر مي آيد هركس سعي مي كند در شعر خيام خودش را ببيند و اگر نبيند آن را رد مي كند. شعرهايش خيام  زبان انسان هاي مختلفي است كه با زبان و كلمات خود، بدون سانسور كردن خودشان حرف مي زنند. خيام نه نماينده شعر ديني است و نه نماينده كفر، نه نماينده دوستي است ، نه نماينده دشمني . او از زبان همه حرف مي زند و تصميم گيري را به انديشه مخاطب مي سپارد.
قومي متفكّرند در مذهب و دين                    جمعي متحيّرند در شك و يقين
ناگاه مناديي در آيد زكمين                             كاي بيخبران ره نه آنست و نه اين


 اميد است كه با توجه به جايگاه انديشه در شعر و ادبيات فارسي، دانشگاه ها و جامعه ادبي فارسي زبان به جاي طرد يا تعريف هاي احساسي از اين شاعر و فيلسوف پر انديشه فارسي زبان به بررسي نظرات و انديشه هاي او بپردازند.
اگر قرار باشد ما پيش از هركس دست به طرد شاعران خود و حذف آنها از دانشكده هاي ادبيات بزنيم ، طولي نخواهد كشيد كه چيزي از ادبيات فارسي باقي نخواهد ماند. متاسفانه بخاطر همين كوتاهي ها، در معرفي خيام و پردا ختن به او در جامعه فارسي زبان ، باعث شده است كه عده اي بگويند دليل معروفيت خيام ترجمه خوب انگليسي فيتزجرالد است،نه خود رباعيات  و شعر فارسي .
.

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 10:34 توسط سعيد |